jump to navigation

ما رفتیم 2 سپتامبر 25, 2009

Posted by شین in جدی بگیرید.
14 comments

سلام

ما رفتیم و اومدیم.اصلا برای هیش کس سوال نشد که چرا من تیتر در نوشته قبل نوشتم : “ما رفتیم 1″ ؟ خب برای اینکه میدونستم دو روز دیگه میام مینویسم که از اینجا رفتم.رفتم shinkhin.com البته فعلا روی یک هاست  آزمایشی تا ببینم چطور از آب در میاد.قالب درست درمون هم فعلا ندارم.دوست دارم یک قالب طراحی شده اختصاصی برای خودم داشته باشم که فعلا باید بسازیم با همین ها که موجوده.

ما رفتیم 1 سپتامبر 22, 2009

Posted by شین in روزنوشت.
12 comments

یک دو روزی نیستیم.نمیدونم آفتاب از کدوم ور در اومده که مامانم میخواد ما رو ببره مسافرت.فکر کن من تازه دفعه اولمه میخوام برم شمال کشور در حالی که سالیان سال خونمون نزدیک شمال بوده.یعنی حد اکثر 4 ساعت فاصله داشته.

بانک سپتامبر 22, 2009

Posted by شین in روزنوشت.
10 comments

شما به شانس اعتقاد داری؟ الان خیلی ها برای اینکه بی کلاس جلوه نکنن میان میگن که نه اوا این خرافات چیه.حالا از اینکه من به شانس اعتقاد دارم یا نه بگذریم ولی به طور حتم من به “بد شانسی ” اعتقاد دارم.الان باز یک عده بر میگردن میگن نه بابا بد شانسی کدوم بود زیر سر خودته.خودت یه کاری میکنی اینطوری میشه و اینا.خب من میکنم؟ این پائینو بخون ببین بازم تقصیر منه؟

احتمالا اینجا همه میدونن که محل کار مادر من شهرستانه و فقط آخر هفته ها میاد تهران.خب واضحه که تمام کار های خونه و بیرون از خونه به عهده منه.یک روز مادر تماس گرفتن و گفتن که شین برات 750 هزار تومان به حساب عابر بانک کشاورزیت حواله کردم برو بگیر و قسط های اون یکی بانکو بده.منم صبح پاشدم رفتم و خیلی شیک و خوشحال بانک کشاورزی توی شعبه و مسئول حساب مهر گفتم که خانوم 750 هزار تومان از حسابم میخواستم.خانوم هم خیلی ریلکس گفتم که شما توی حسابتون فقط 80 هزار تومن دارید.منو میگید آآآآآآآه گفتم خانوم مگه ممکنه این حساب من خالی بوده و همین امروز صبح 750 تومن حواله کردن بهش.گفت نه.گشتم نبود نگرد نیست.خلاصه بعد از کلی بالا و پائین شدن و تماس با والده گرام فهمیدیم که کارمند بانک توی شهرستان یک عدد صفر ناقابل رو یادشون رفته بنویسن و به جای 750 تومن 75 تومن ریختن به حساب من که گویا 5 تومنم موجودی داشتم و شده 80 تومن.به خاطر همین یک صفر و بی دقتی اون کارمند من دو روز توی گرمای 40 درجه تابستون اسیر بودم و از این بانک به اون بانک میشدم.

ماجرای بعدی مال پرداخت اینترنتی شهریه دانشگاهمه.که هر کاری کردم به دست خودم ریخته نشد.و بعد از اینکه 3000 تومن پول تاکسی دادم و نزدیک 10 بار راه بین بانک ها اقدسیه و فرمانیه رو رفتم بلاخره کارت مبارک رضایت داد و به دست دوست عزیزم فرنوش مبلغ واریز شد.یعنی رسما این ماجرا میخواست بگه که شین کارت انجام میشه اما باید این قدر بدوی تا جونت دراد !!!

ماجرای آخری که خیلی عصبانیم کرده مال پرداخت اینترنتی به یکی از سایت های کله گنده اینترنتیه.با حساب اینترنتی بانک سامان مبلغو واریز کردم بعدا سایته میگه که بانک بملغو به ما نداده و برگردونده به حسابت و امروز رفتم دیدم که خیر مبلغ از حسابم کسر شده.دزدی به چی میگن؟ فقط باید از دیوار مردم بالا رفت؟ حالا نمیدونم که این کار بانکه یا اون سایته.به هر حال ما تا هفته دیگه نمیتونم برم مستقیما پیگیری کنم توی بانک سامان.بهم گفتن که باید بری خود شعبه.

تف به این زندگی ، تف به این بدشانسی ، تف به این مملکت ، تف به اون … تفم کم اومد تف برسونید

حالا من بد شانسم یا ایراد از خودمه؟

اگه یه روزی نوم تو تو گوش من صدا کنه سپتامبر 21, 2009

Posted by شین in روزنوشت.
13 comments

همونطور که کنار گذاشتن دیگران یکم بار منفی برای آدم داره کنار گذاشته شدن هم سخته.مثلا دلت پر بکشه برای یکی و وقتی میری دیدنش برخورد سردی رو ازش ببینی ، کسی که فکر میکردی بهترین دوستت بوده عروسیش دعوتت نکنه ، اس ام اس بزنی جوابتو ندن ، بری وبلاگ دوستت ببینی لینکتو پاک کرده و …

مثال فراوونه ، بیخیال باش.هر وقت به چنین مواردی برخوردی بگو فقط خودمو عشقه رفت که رفت لیاقتمو نداشت

دقت کرده اید؟ سپتامبر 20, 2009

Posted by شین in جدی بگیرید.
17 comments

تا به حال دقت کرده اید که در وبلاگ خانوم های متاهل همسرشان یک عضو پررنگ است.اغلب در هر پاراگراف از وبلاگشان می توان اسامی از قبیل همسر جان ، آقامون ، سرورم ، شوشو را یافت.اگرم در هر پاراگراف نباشه حتما حتما در هر نوشته اثری از ایشون هست.

از اون طرف هم تا به حال دقت کرده اید که در وبلاگ آقایان متاهل خیلی خیلی کم میشه اثری از همسرشون یافت.الان داشتم وبلاگی رو میخواندم که در دو نوشته اش از همسرشان نام برده شده بود.اصلا تعجب کردم در حد فضا ! ایشون پدیده ای بودند نایاب.

گشتم نبود ، بگرد هست سپتامبر 18, 2009

Posted by شین in روزنوشت.
Tags: , ,
21 comments

برنامه ریزی کرده بودم که پول هامو جمع کنم.ریخت و پاش نکنم تا بتونم باهاش چیز هائی که میخوام رو بخرم.دیشب نشستم و چیز هائی رو که میخواستم نوشتم.دیدم من یک kindle میخوام یه  ساعت سواچ میخوام یه عینک آفتابی پلیس میخوام و یه گردن بند طلا میخوام.بعد نشستم یکم روی چیز هائی که میخوام فکر کردم.دیدم من با لپتاپم هم میتونم e-book  بخونم.ساعت یه مچی زیبا ایتالیائی هم دارم و عینک آفتابی هم دارم. گردنبند طلا هم چند تا دارم.

میدونی ما همیشه آرزوی چیز هائی رو داریم که خودمون یکیشو داریم.آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم.خوشبختی تو خونه خودمونه و بیرون دنبالش میگردیم.

همه ما یک گمشده داریم که در موردش  اشتباه فکر میکنیم، یک روز فکر میکنیم گمشده ما اون لباسه یک روز فکر میکنیم گمشده ما ماشینه یک روز فکر میکنیم گمشده ما فلان دختر یا پسره.گمشده ما هیچ کدوم از اینها نیست.اینها همه تظاهراتی از اون حس گمشده داشتن ما هست.ما تا زمانی که توی این دنیا هستیم گمشده رو اشتباه میگیریم.به محض اینکه مردیم میفهمیم گمشده ما چی بوده.

خوب بد شوخی سپتامبر 17, 2009

Posted by شین in جدی بگیرید.
Tags: , , , , ,
11 comments

میدونستید که شوخی در واقع مظهری از خشونت هست؟ میدونستید که کسانی که شوخی میکنند اینطوری خشونت و حس کنترلشون بر دیگران رو بروز میدن.پس حتما به این نتیجه هم رسیدید که مردان بیشتر شوخ طبع هستند و این بستگی مستقیم با خشم و حس کنترلشون روی محیط و دیگران داره.

روانشناسان میگن که یک وقت هائی  کسی که دشمنی پنهانی با آدم داره این حس درونیش رو به یک شوخی خرکی و آزار دهنده بروز میده.مثل کسی که با تغییر صدا زنگ میزنه و خودش رو پلیس امنیت جا میزنه که مثلا یک وبلاگ نویس رو بترسونه.ایشون خشم و دشمنی خودش رو اینطوری نشون داده.اگرم شخصی که باهاش شوخی شده اعتراض کنه ،سریع با این دستاویز که بابا شوخی بود و شما جنبه شوخی ندارید خودشو توجیه میکنه.

اگر شوخی و خنده رو از آدم بگیرند زندگی رنگ و بوی خودش رو از دست میده.اما این شوخی هم حد داره.زمان داره ، مکان داره و خلاصه کلی شرایط داره.من شخصا دوست ندارم با شخصی که ازم خیلی بزرگتر هست شوخی کنم به این دلیل که ممکنه در این میان احترام اون شخص خدشه دار بشه.و همینطور با شخصی که خیلی ازم کوچکتره چون عواقب وقتی که روش بهم باز بشه آزار دهنده است.

و همینطور این اخلاق هم دارم که از شوخی های زننده ناراحت میشم.با خودم میگم که پشت هر شوخی یک جدی ای  هست.یادمه که یکی رو که خیلی دوستش داشم به خاطر یک شوخی زننده اش کلا کنار گذاشتم.از ماه رمضان دو سال پیش (86) تا به حال دیگه حاضر نشدم ببینمش.شاید حرفش ساده بود اما، اما من فکر میکنم که ایشون اگر مدتها مینشست و فکر میکرد تا حرفی بزنه که منو تحقیر کنه باز هم جمله ای بهتر از اون جمله که اون موقع بهم گفت پیدا نمیکنه.

راستی موضوع ازدواج کردن یا نکردن من و یا هر مجرد دیگه ای دستاویز خوبی برای شوخی های خز نیست.که چی که یک پسر دبیرستانی دوستاشو به من معرفی کنه و به شوخی بگه که بهت اینا رو معرفی کردم که نترشی !!

نرود میخ آهنین در سنگ سپتامبر 16, 2009

Posted by شین in روزنوشت.
8 comments

گاهی یک نفر هر کاری که بکند محبتش به دل آدم نمینشیند.کادو میدهد ، قربان صدقه میرود و هزار جور محبت میکند ولی در دل آدم اثری نمیکند که نمیکند.همه اینها به این خاطر هست که دل ما مطمئن شده که محبت اون شخص یک رشوه و یا یک باج است برای رسیدن به یک هدف خاصی.یا ماجرای دوست داشتن اون طرف مربوط به قبل بوده، قبل از اینکه آن شخص برای ما تمام شود.

پ.ن.اون طرف که میخواد خودشو بکشه فامیل نزدیک منه.خواستگارمن نیست.

پ.ن.2.راستی رفتم پیش فاطی اسفندی موهامو کوتاه کردم.قیافه ام خیلی عوض شده.خودم رو نمیشناسم.

غیر ممکن سپتامبر 15, 2009

Posted by شین in روزنوشت.
20 comments

اگر کسی (فامیل نزدیک) از شما خواسته ای غیر ممکن داشته باشه و تهدیدتون کنه که اگر این کارو انجام ندید خودشو میکشه و مطمئن باشید که اینکارو میکنه ، اونوقت شما چی کار میکنید؟ لطفا نگید که بلوف زده چون نزده و کله خر تر از این حرف هاست.

ARM یا PIC مسئله اینست سپتامبر 14, 2009

Posted by شین in روزنوشت.
13 comments

جدیدا از روی بی حواسی یک کارائی میکنم یک کارائی میکنم که نه میشه خندید بهشون نه میشه گریه کرد.هر چی میام خودمو روانکاوی کنم و ببینم علتش چیه اما زهی خیال باطل.عاشق هم نیستما.

اون از وبلاگم که سر این بی حواسیم زدم به قتل رسوندمش، اون از اون شب که کلیدو تا صبح گذاشته بودم پشت در آپارتمان !!! خوبه کسی نیومده تو خونه!! روز انتخاب واحدم از  18 شهریور  شروع میشده تا 19 شهریور اونوقت من گیج فکر میکردم که 19 شهریوره.حالا درست جلوم بوده ها،سوات هم دارم خدا رو شکر اما، اما نمیدونم چمه.

دیشب میخواستم برم کیارشو روی پشت بوم بزارم که یکم روحیه اش عوض بشه دیدم یکی در پشت بوم رو از پشت بسته.خلاصه کشیدم با خشونت بازش کردم و کاراگاهی رفتم ببینم کی روی پشت بومه.که دیدم یکهو یک آقائی با زیر شلواری اومد گفت شما در رو باز کردید.منم گفتم بله ما هر شب میائیم پشت بوم.توی تاریکی چشمم افتاد به چادر مسافرتی که اون گوشه زده شده،یارو اومده بوده پیک نیک روی پشت بوم تازه در پشت بوم رو هم بسته بوده که سردش نشه ((: دیگه نگاه نکردم ببینم تنها اومده یا دو نفره اومدن یا اراذلانه اومدن.خودتون میدونید که من اصلا اصلا فوضول نیستم و سرک بیخودی نمیکشم.

پ.ن.میخوام کار کردن با یک میکرو حرفه ای رو شروع کنم.به نظرتون ARM بهتره یا PIC ؟ و چرا؟ میدونید که دیگه AVR  برا ما بچه بازی شده.